فرمانده شجاع و با تدبیری بود. یک بار قبل از عملیات داشت سخنرانی میکرد. خبر آوردند برادر طلبهای که برای شناسایی رفت، تیر و ترکشی خورد و شهید شد. دید بچهها سرشان را گذاشتند پایین و غمگین شدند. شروع کرد با حرارت صحبت کردن: اینجا حلوا خیرات نمیکنند، میدان میدان جهاد و شهادت است. ما قرار است مثل ابالفضل العباس، مثل حسین بن علی، مثل علی اکبر حسین شهید شویم. دست و پایمان قطع شود، سرمان برود، بدنمان ارباً اربا شود اما عاشورایی بمانیم و حسین را تنها نگذاریم...
حرفهایش انگیزه رزمندهها را دو چندان کرد.
یکبار در فتح المبین کار گره خورد. یاد اباعبدالله افتاد. بلند شد ایستاد و رجز خواند... هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله... بچهها روحیه گرفتند و پیش رفتند.
مطلع الفجر موفقیت آمیز نبود. خیلی شهید و مجروح دادیم. برادر خودش هم شهید شده بود. برقها را خاموش کرد. گفت هر کس میرود برود اما یادمان باشد میدان را خالی کنیم به امام و امت خیانت کرده ایم دشمن جلو میآید... اغلب بچهها غیرتی شده و ماندند.
داشت بر میگشت بابل برای مرخصی. احساس کرد دوباره جبهه دارد عملیات میشود. قرآن را باز کرد سوره فتح آمد. بی معطلی از همان مسیری که میرفت، به جبهه برگشت و خودش را به عملیات رساند.
بچهها تشنه شان بود. میدانست آن اطراف آب باریکهای هست. دلش نیامد کسی را بفرستد. نیروهایش خسته بودند. خودش دو دبه بیست لیتری آب را دست گرفت و رفت. دید چند عراقی مسلح دارند دست و روی شان را میشویند. سلاح نداشت. نمیخواست دست خالی برگردد. دلش را به خدا سپرد و با رعایت اصل غافلگیری رفت جلو و خلع سلاحشان کرد. آنها را هم همراه دبههای آب آورد عقب. از عراقیها پرسیدند شما که سلاح داشتید چرا اسیر شدید؟ گفتند هیبت و ابهت این مرد ما را گرفت. دست و پایمان شل شد...
میگفت پنج نفر بودیم مسیری را طی میکردیم. دلمان افتاد توسلی به امام زمان پیدا کنیم. حال خوشی به همه دست داد. احساس کردیم عطر دل انگیزی در فضا پیچیده. کسی با خودش عطر و اودکلن نداشت. یکی گفت یعنی آقا دارد به ما توجه میکند؟ همه زدند زیر گریه. چند روزی نگذشت. آن چهار نفر شهید شدند و فقط من ماندم.
خودش هم زیاد نماند. گاهی دوستان شهیدش را اسم میبرد و به شان میگفت: بی معرفتها!
یوسف سجودی فرمانده تیپ1 بود. هم از نظر حماسی هم از نظر معنوی زبانزد رزمندهها بود. با این حال گاهی مینشست کنار ضریح دانیال نبی، مناجات و حال و هوای رزمندههایی که برای زیارت به شوش آمده بودند را نگاه میکرد، اشک میریخت و به حالشان غبطه میخورد. میگفت: اینها از من جلوتر هستند. فرمانده اصلی جبهه این بچهها هستند...
بر اساس خاطراتی از پرونده شهید در سازمان حفظ و نشر آثار
1- آخرین مسئولیت سردار شهید یوسف سجودی اهل بابل، فرماندهی تیپ سوم لشکر17 علی بن ابیطالب علیه السلام قم بود و در1363/12/26
عملیات بدر شرق دجله در 26 سالگی به شهادت رسید.