loading...

اشک آتش

Content extracted from http://ashkeatash.blog.ir/rss/?1740317202

بازدید : 16
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 12:11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

با راهیان نور از فکه تا دوکوهه +تصاویر - مشرق نیوز

از فتح المبین به سمت فکه، جاده‌‌‌ای مرزی قرار دارد که آسفالتش خوب نیست و پر از دست انداز است. بارها با اتوبوس از آن مسیر تردد داشته ام. شب اصلا به درد رفت و آمد نمی‌خورد. گاهی ماشین‌های مربوط به اهالی منطقه هم داخل جاده می‌آیند که خیلی باید مراقب بود. ما که می‌رفتیم زیاد رفت و آمد نبود اما خب بابت چاله چوله‌هایش باید آهسته می‌راندیم. بین راه چشممان به قطاری از خودروهای مدل بالا افتاد که توسط بیش از ده موتور سنگین اسکورت می‌شدند. اصلاً نتوانستیم تشخیص بدهیم متعلق به کی و کجا هستند. یک آمبولانس هم وسطشان بود. به پسرم که پشت فرمان نشسته بود گفتم اعتنا نکن و برو وسطشان. ما رفتیم وسطشان کمی‌بعد یک تویوتای دو کابینه هم از جاده‌‌‌ای فرعی تر به وسط آنها آمد. انگار بیسیم زدند که همه بایستند. کل قطار ماشین‌ها و موتورها ایستادند تا ما رد شویم. نزدیکی یادمان فکه ایست بازرسی ارتش بود. از دور دیدیم جلوی چند خودروی شخصی را گرفته و اجازه عبور نمی‌دهد. فقط اتوبوسهای راهیان نور می‌توانستند رد شوند. ما که رسیدیم همزمان قطار خودرویی و موتوری مذکور هم از راه رسید. سربازها با تعجب نگاه می‌کردند. اول از همهآمدند سراغ ما که پراید فرسوده مان آن وسط شبیه وصله‌‌‌ای ناجور بود. شیشه را دادم پایین گفتم این موتوری‌ها اسکورت ما هستند. هم سرباز خندید هم مسئول آن موتوری‌ها که پیاده شده بود. سرباز اجازه عبور نداد و گفت حکم ندارید نمی‌شود. قطار خودرویی و موتوری از تهران حکمی‌داشتند نشان دادند و رفتند. چند اتوبوس راهیان هم آمدند حکمشان را نشان دادند و رفتند. ما و چند خودروی شخصی همچنان ایستاده بودیم. پیاده شدم با سرباز صحبت کردم که مومن خدا! من بیست سال اتوبوس آوردم در این جاده حالا یکبار خانواده خودم را میخواهم رد کنم. میخواهیم برویم یادمان شهید آوینی. شماره‌‌‌ای داد و گفت با سردار صحبت کن. الحمدلله طرف گوشی را برداشت و خودم را معرفی کردم. حساس شد که دقیقا کجا هستم و چرا جلویم را گرفته اند. بعد گفت گوشی را بده به سرباز. کمی‌تشر زد صدایش می‌آمد. سرباز گفت شماره پلاک و تلفنت را بده و برو. ما راه افتادیم، آن خودروهای شخصی که قبل از ما ایستاده بودند با حسرت نگاهمان می‌کردند. البته یکی دوتای آنها را کمی‌بعد در یادمان فکه دیدیم. معلوم شد بالاخره آنها هم توانستند از آن خان گذر کنند. توی راه فکه از شهید روحی گفتم. فرمانده بابلی گردان ارتش که اواخر جنگ در این منطقه اسیر شد و آب نخورد تا به بقیه نیروهایش هم آب بدهند و افسر بعثی از لج این مردانگی او، تیر خلاص زد و با تانک از روی سرش رد شد. از سید مرتضی آوینی، عملیات والفجر مقدماتی که در سالگردش قرار داشتیم، شهید عطاءالله مجید، وضعیت رمل، ناجوانمردی منافقین در این عملیات و... هم برای بچه‌ها صحبت کردم. فکه شکر خدا بکر مانده و حال و هوایش دل آدم را می‌لرزاند. بعدش راه افتادیم طرف کانال کمیل که فاصله چندانی با این قسمت از فکه ندارد. بچه‌ها الحمدلله خودشان مطالب مرتبط با شهید ابراهیم‌هادی را از قبل مطالعه کرده بودند. ظهر شده بود. باید می‌رفتیم طرف پایانه مرزی چذابه. به شهدای فکه قول دادم اگر ردیف شود و امروز بروم کربلا به نیابت همه شان گام بر هم خواهم داشت. این وعده البته برای دلخوشی و قوت قلب خودم و خودشیرینی پیش شهداست. کیست که نداند شهدا در جوار اباعبدالله، مست شراب طهور وصال هستند.

بازدید : 22
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 9:31
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

یادمان شهدای فتح المبین - نقشه نشان

صبح زودتر از بقیه بیدار میشوم. فرصتی هست تا نگاهی به فضای مجازی داشته باشم. سخنان آقا را منتشر کرده اند. موضوعش توکل بود. جایی از صحبتها، جمله‌‌‌ای داشت که به دلم نشست. "توکل بر خدا ناممکن‌ها را ممکن می‌سازد." خدایا توکل بر تو، این روز شاید یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی من باشد. کلید را به صاحب این ویرانه مثلا هتل تحویل می‌دهیم و راه می‌افتیم در سطح شهر بلکه جایی را در این صبح تعطیل جمعه برای صرف صبحانه پیدا کنیم. بالاخره یکجا در اطراف حرم حضرت دانیال پیدا شد. نان نداشت؛ گفتیم عیبی ندارد املتش را بزن نان بیات خودمان را می‌خوریم. این بنده خدا هم خیلی به ما احترام گذاشت هم پول کمی‌از ما گرفت، تا دم در هم آمد بدرقه مان کرد. خدا امواتش را بیامرزد. مغازه‌‌‌ای هم ایستادیم و تعدادی نان و نان خرمایی خریدیم. چه بتوانیم به عراق برویم چه نتوانیم این خوردنی‌ها به کار می‌آید. به خصوص در فکه که ممکن است چیزی برای خوردن پیدا نشود. سر راه به سمت یادمان شهدای فتح المبین دم رودخانه کرخه توقف می‌کنیم. منطقه خلوت است و تماشای این رود بزرگ و پرآب در خنکای صبح خیلی نشاط آفرین است. راه که می‌افتیم نوحه قدیمی‌آهنگران را که هزاران بار برای بچه‌ها پخش کرده ام دوباره از ضبط ماشین پخش می‌کنم: آمدم تا کربلای شوش را زیبا کنم... آمدم تا کرخه را از خون خود دریا کنم. اینجا واقعا شنیدنش دلچسب است. روز قبل هم نوحه:‌‌‌ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود را برایشان گذاشتم. اولین نوحه صادق آهنگران که از شبکه سراسری پخش شد و او را مشهور و محبوب مردم ساخت. با ایده شهید علم الهدی در دیدار وبیعت عشایر با امام در جماران اجرا کرده بود. مسیر فتح المبین خیلی نزدیک است. سالها پیش برای کاری مطالعاتی حضور میدانی در بعضی شهرهای خوزستان داشتم. فهمیدم متأسفانه بسیاری از مردم خوزستان از یادمان‌های شهدای استان خودشان بازدیدی نداشته اند. خب این اتفاق خوبی نیست. مردم این خطه عزیز اگر با حماسه‌های جوانان خودشان بیشتر آشنا شوند از حضور کاروان‌های راهیان نور احساس شعف و مباهات بیشتری خواهند داشت و البته تبلیغات شیطنت آلود خلق عرب هم باطل خواهد شد.

خادم‌های یادمان، مراسم صبحگاه دارند. یادمان خلوت است و فقط یک اتوبوس زائر که گویا معلم هستند آنجا حضور دارند. دم ورودی یادمان نوحه‌‌‌ای از حاج مهدی سلحشور پخش می‌شود. به شوخی گفتم دیدند از قم آمدیم سلحشور پخش می‌کنند. داخل یادمان هیچ خادمی‌نیست که بازدیدکنندگان را از لا به لای شیارها راهنمایی کند. البته راه‌ها را بلد هستم. بلندگوها خاموشند و این مساله که اولین بار است شاهدش هستم باعث میشود حال و هوای میادین نبرد با ضریب تبلیغی کمتری به خورد مخاطب داده شود. برای بچه‌ها از عملیات فتح المبین می‌گویم از الذین یومنون بالغیب از لو رفتن عملیات و قوت قلب امام از استخاره انا فتحنا لک فتحا مبینااز تاکتیک‌های ابراهیم همت برای فریب دشمن از خاطرات عجیب صیاد شیرازی در توکل بر خدا و غافلگیری دشمنی که از عملیات ما مطمئن بود از شهید جزی از شهید حسن گرجی، رحمت الله اصفهانی، منفرد نیاکی، محمود شهبازی و... از شهید رعیت رکن آبادی و تونل معروفش می‌گویم. رعیت رکن آبادی یزدی است و نمیدانم چرا در گلزار شهدای قم دفن شده. بارها بچه‌ها را سر مزارش برده ام. دلم میخواست سرهنگ سرخه را اینجا ببینم که گویا این وقت صبح حضور ندارد. سرخه را نزدیک به سه دهه است که در مناطق می‌بینم. او خودش یک یادمان متحرک، جزیی از مناطق عملیاتی است که دیدنش و همصحبتی با او با آن چهره آفتاب سوخته و لهجه عربی اش همپای سفر راهیان نور ارزش دارد. دوری می‌زنیم. عکسی میگیریم و راه می‌افتیم به سمت بیرون. ایستگاه صلواتی را عده‌‌‌ای دارند دایر می‌کنند. قیافه یکی شان به نظرم شمالی آمد. او هم همین حدس را درباره من زد. هم زمان چند شوخی مازندرانی حواله هم کردیم و خندیدیم. دو سه کاروان هم از راه می‌رسند و حضورشان انصافا مصداق دمیدن روح در کالبد منطقه است.

بازدید : 21
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 22:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

photo_2025-02-11_09-26-47_oenn.jpg

اولین سفر راهیان نوری که رفتم زمانی بود که اصلا سفرهای راهیان نور شکل نگرفته بود، حدود سه دهه پیش. تابستان بود و هوای گرم و شرجی و طاقت فرسای جنوب یاد سختی‌های دوران جنگ را بیشتر زنده می‌کرد. آقا رضا دادپور مسئول کاروان بود. آقا رضا خودش مداح و از بچه‌های پرجنب و جوش و فرهنگ دوست زمان جنگ است که او را باید پایه گذار سفرهای راهیان نور لااقل در سطح شهرستان بابل دانست. از جمله نقاطی که در خوزستان رفتیم و بسیار هم به من خوش گذشت شهر دزفول بود. هم زیارت سبزه قبا هم شنا در رود شفاف و خنک دز که از وسط این شهر می‌گذرد. همان وقت تصمیم گرفتم اگر روزی قرار شد ساکن خوزستان شوم شهر دزفول را برای زندگی انتخاب کنم. سبزه قبا را دوست دارم، پسر بلافصل حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است. اینبار خانوادگی رفتیم دقایقی را به دستبوس ایشان. بعد رفتیم کنار روز زیبای دز که البته مسئول فروش بلیت پارکینگ وقتی دید غریبه ایم کارت بانکی را با مبلغی بیشتر از قیمت واقعی ورودی، کشید. بعد رفتیم به شهر شوش، محضر جناب دانیال نبی که علی علیه السلام او را برادر خود خوانده و به زیارت بارگاهش سفارش نموده. حیف است که کاروان‌های راهیان نور فرصت بازدید از این قدمگاه نورانی شهدا که خلوتگاه بسیاری از معراجیان بود را از دست می‌دهند. از دانیال نبی خواستم فردا شب میهمان برادرش امیرالمومنین باشم و قول دادم سلامش را به محضر حضرت ابلاغ کنم. روبروی مرقد دانیال، موزه آثار باستانی شهر متمدن و کهن شوش قرار دارد در قلعه‌‌‌ای تاریخی که البته نای بالا رفتن از پله‌هایش را با توجه به خستگی سفر نداشتیم و گذاشتیم‌‌ان‌شاءالله برای فرصتی دیگر. دلم می‌خواست زودتر به زیارت قبر مطهر دعبل خزایی برویم. این یکی را جدیدا کشف کرده ام! شاعر شیعی متولد کوفه که مورد تفقد امام رضا علیه السلام بود و پیراهن حضرت را جایزه گرفت. او به خاطر اشعاری که بر ضد بنی عباس و در تمجید ائمه اطهار می‌سرود مورد غضب این خاندان پلید قرار گرفت و با اینکه 98 سال سن داشت توسط عوامل بنی عباس در شوش به شهادت رسید. مزارش بارگاه قشنگی دارد در دو کیلومتری بارگاه دانیال نبی که رفتیم برای زیارتش. او عاشق اهل بیت بود از او هم که در زمره شهدای اهل هنر است خواستم ریش گرو بگذارد سفر کربلای ما جور شود به نیابت او و همه شهدا بروم. بارگاه او حقیقتا زیباست.

این از روز اول سفر ما بود که شکر خدا برکت داشت. شب را در هتلی گذراندیم که به نظرم منفی سه ستاره داشت! تمیز نبود و امکاناتش مسخره بود. ولی خب با آن خستگی شدید ما می‌شد برای یک شب تحملش کرد. بندگان خدا البته خیلی احترام گذاشتند. با دلهره‌‌‌ای که برای روز دوم سفر داشتم نتوانستم زیاد بخوابم. سرمای اتاق و سر و صدای تشک‌های روی تخت هم البته مزید بر علت بود. نگران بودم آیا فردا میتوانیم از مرز چذابه سفر یک روزه‌‌‌ای به عتبات داشته باشیم یا نه؟

بازدید : 22
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 21:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

۳۷ سال پیش، زمین‌ فوتبال چوار، دقیقه۵۵ - ایسنا

امروز 23 بهمن در زمین فوتبال چوار ایلام چه گذشت؟ سال شصت و پنج هواپیمای دشمن چند نفر را در این مستطیل سبز به شهادت رساند؟ خودتان در اینترنت سرچ کنید گزارشش هست. یکی دو ماه قبلش در زمین فوتبال سنندج هم مشابه همین جنایت تکرار شد. نهادهای بین المللی، مدافعان حقوق بشر همه شان سکوت کردند. فدراسیون جهانی فوتبال مگر نمی‌گوید ورزش سیاسی نیست؟ سردیس حاج قاسم را نصب نکنید، شعار سیاسی و ملی ندهید؟ حاضر شد فوتبال عراق را بخاطر جنایت این کشور تعلیق کند؟ اصلا یک پیام تسلیت به خاطر فوتبالیستهای شهید ایرانی داد؟ کمیته المپیک و ... بخاطر اوکراین چه کردند؟ برای غزه چطور؟

بازدید : 17
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 19:57
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

خوزستان| هزینه عوارض آزاد راه پل زال - خرم آباد با جیب مردم سازگار نیست -  تسنیم

قدیم که می‌خواستیم برویم خوزستان بعد از خرم آبادباید به پلدختر می‌رفتیم. مسافتش دورتر از حالا بود. جاده اش خطرناک بود و پیچ و خم‌هایی شبیه جاده هراز داست. یکبار مینی بوس ما که سرعت نسبتا بالایی داشت به دلیل ترکیدن لاستیک آنهم درست در سر پیچ، نزدیک بود به دره سقوط کند. باران هم که زیاد می‌شد سیلاب می‌آمد و جاده را با خود می‌برد و راه بسته می‌شد. اتوبان خرم زال راه را نزدیک و امن کرده است. یازده تونل بزرگ در دل کوه کنده شد و این مسیر را هموار کرد. اواسط دهه هشتاد بود. پیمانکارهای خارجی می‌گفتند ما نمی‌سازیم شما هم نمی‌توانید بسازید. بچه‌های خودمان این جاده سخت را در ظرف مدت دو سال ساختند و تحویل دادند. روز افتتاحش هشتاد خبرنگار از کشورهای مختلف آمده بودند و با تعجب از عظمت و سرعت کار بازدید می‌کردند. حالا که بحث اردوهای راهیان پیشرفت مطرح هست خوب است در طول سفر اشاره ای به این دستاورد عمرانی و خدماتی جمهوری اسلامی‌صورت بگیرد. هر چند به نظر می‌رسد چون این کار هم مربوط به زمان دولتهای نهم و دهم است بعضی عزیزان علاقه‌‌‌ای به یادآوری اقدامات آن دوران ندارند.

بازدید : 21
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 19:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

دوکوهه؛ نماد پادگان‌های دوران دفاع مقدس - ایمنا

دوکوهه بزرگترین مزیتی که دارد این است که سر راه زوّار راهیان نور قرار دارد. این لطفش در زمان جنگ برای رزمندگانی که اغلب تهرانی بودند یک مزیت ممتاز بود. لشکرهای دیگر عقبه‌‌‌ای دور از تر جاده و شهر داشتند. بدترین عقبه هم مربوط به بچه‌های مظلوم مازندران در هفت تپه بود که 24 کیلومتر باید از جاده اصلی اهواز اندیمشک فاصله می‌گرفتند و به دل بیابان می‌زدند و در چادر و سوله می‌خوابیدند. اصلا شرایط دوکوهه و هفت تپه با هم قابل قیاس نیست، نه در موقع جنگ نه در شرایط بعد و اردوهای راهیان. اینها را من حالا با جزییاتش برای بچه‌هایم تعریف می‌کنم؛ اما نمی‌گذارم فضای دلنشین پادگان دوکوهه در سکوت و خلوتی آن، گیرایی اش را از دست بدهد. درباره نحوه تشکیل لشکر17 و نقش متوسلیان و همت در غرب و بعد در جنوب برای شان توضیح می‌دهم. یاداوری می‌کنم که لوکیشن بعضی فیلمهای دفاع مقدسی از جمله ایستاده در غبار و تنگه ابوغریب که هر دو را بارها دیده ایم، در محوطه این پادگان قرار داشته است. یک کاروان از قم آمده که دوست طلبه‌‌‌ای از بستگان سببی دور را در آن می‌بینم. این می‌شود اولین آشنایی که در این سفر می‌بینیم. سرباز دم در جوانی سیه چرده با لهجه کرمانی است. دید خانواده هستیم سر ذوق آمد. کمی‌خوش و بش کردیم. یک سرباز دیگر هم بود. مقداری میوه را به اصرار دستشان دادیم، شاید کمتر احساس غربت کنند. دوکوهه سوت و کور بود و تازه داشتند گوشه‌‌‌ای از آن نمایشگاهی را برپا می‌کردند، حالا برای کی؟ خدا می‌داند. قرار گرفتن ماه مبارک رمضان در اسفندماه، نظم و ازدحام کاروان‌های راهیان نور را تحت تأثیر قرار داده است. ناهار را خوردیم و راه افتادیم طرف اندیمشک. باید به دیدن خانم پوراحمد می‌رفتیم که از دوستان خانوادگی ماست. هوای طوفانی جاده‌های لرستان حالا داشت به اندیمشک نزدیک می‌شد، اما آن شدت خوفناک جاده را که باعث تکان خوردن ماشین ما می‌شد، نداشت. یادی هم از حسین منصف کردم. خدا رحمتی پیغام داده بود به ده نمکی بگویم چرا اسم نشریه اش را گذاشته صبح دوکوهه؟ این طوری آدم احساس می‌کند لشکرها و استانهای دیگر دیده نشده اند. این موضوع مال حدود 20 سال پیش است شاید بیشتر. ده نمکی رد کرد و گفت از استانهای دیگر هم در این لشکر بودند. بعدها فهمیدم که درست است از استانهای دیگر هم در لشکر تهران نیرو بود. ولی به هر حال لشکرها هر کدام عقبه مستقل خودشان را داشتند. راستی یک ویژگی دیگر هفت تپه و برتری اش نسبت به دوکوهه را یادم رفت عرض کنم. هفت تپه چندبار در طول جنگ بمباران شد و چند شهید را در همان نقطه به معراج رساند، همچون سردار شهید جعفر شیرسوار، شهیدان حجازی، پورمند و...

روح همه شهدا شاد. همان جا به شهدا گفتم ردیف کنید برویم کربلا به یاد همه تان خواهم بود.

بازدید : 16
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 12:46
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

photo_2025-02-11_09-35-45_isxm.jpg

همه شهرهای کشور باید موزه (گنجینه) دفاع مقدس داشته باشند، شهرهای مرزی به طریق اولی. نمیدانم غیر از خرمشهر و آبادان چند شهر مرزی دیگر دارای چنین موزه‌‌‌ای هستند. از موزه خرمشهر دومین بار بود که بازدید می‌کردم. فضای خوب و دلنشینی دارد که آدم دلش می‌خواهد چند ساعتی آنجا خلوت کرده و بنشیند. کمی‌نظم منطقی راهروهای آن برای بازدید جای بررسی بیشتر دارد که مخاطب دور خودش نچرخد. مطلب خاصی درباره شهید بهروز مرادی ندیدم. در حالی که میتوان مدعی شد اصل ایده راه اندازی موزه خرمشهر به بلندنظری و آینده نگری این شهید هنرمند نویسنده و نقاش برمیگردد. او بود که در قدیمی مسجد جامع را جایی محفوظ نگاه داشت روزی شاد در موزه‌‌‌ای بماند برای آیندگان. از شهید امیر رفیعی که از وی بعنوان آخرین مدافع شهر یاد می‌شود که به دست عراقی‌ها اسیر شد و هیچگاه خبری از او نیامد، از حمود ربیعی که فعالیتهای اطلاعاتی اش در اوان جنگ، دمار از روزگار دشمن درآورده بود، مطلبی ندیدم. البته اسامی‌و مطالبی درباره شهدای گرانقدر خرمشهر دیدم که تا به حال نشنیده و نخوانده بودم. راستش را بخواهید جا داشت نظام بیست سال قبل یک لشکر نویسنده و محقق میفرستاد مدتی در خرمشهر زندگی کنند. تک تک این مردم، وجب به وجب خاک این شهر، حرفها و ناگفته‌های غریبانه و حماسی بسیاری دارد که متأسفانه ثبت و ضبط نشد و در تاریخ به یادگار نماند.

بازدید : 18
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 12:32
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

خسرو معتضد: وقتی دیدم رسانه‌های خارجی خبر بیرون آمدن من از صداوسیما را با  آب و تاب منتشر کردند به من برخورد و به سنگرم برگشتم

چگونه اسلام، وارد ایران شد؟
خسرو معتضد، کارشناس تاریخ سیما

این تصور نادرست وجود دارد که عرب‌ها با ایران جنگیده و پیروز شدند و اسلام را به زور شمشیر به مردم ایران تحمیل کردند. پیکولاسکایا، محقق روسی می‌گوید که اعراب در خور هماوردی با ایران نبودند و در چند بار حمله‌ آن‌ها به ایران، به شدت سرکوب و تنبیه شدند.

پس از اسلام، اعراب ایمان و انگیزه‌ای تازه یافتند، و گرد پیامبر خود، منسجم شدند. بارها رومی‌ها به ایران حمله کردند، اما با صحراهای سوخته‌ ایران مواجه شده و شکست می‌خوردند. اما در حمله‌ اعراب مسلمان، وضعیت درونی ایران بسیار متشنج و ناپایدار بود.

همین موجب شد مردم خسته و ناامید از حکومت ساسانیان، در مقابل حمله‌ اعراب، هیچ دفاعی انجام ندهند. در ایران ساسانی، چند طبقه‌ وجود داشت، که دو طبقه‌ زیرین پیشه‌وران و کشاورزان بودند، و بار تمام مالیات و جنگ بر دوش آنان بود.

شکاف عمیق طبقاتی و فقر عامه‌ی مردم در مقابل طبقات برخوردار، بسیار سهمگین بود. همچنین هیچ کس از طبقات زیرین، حق برخورداری از امکانات اشراف و یا جابه‌جایی طبقاتی را نداشت.

بازدید : 20
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 11:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

فرهاد آییش برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل مرد در چهل و سومین جشنواره  فیلم فجر

دیشب دقایقی از اختتامیه جشنواره سینمایی فجر را تماشا کردم. حرفی را فرهاد آئیش زد که خیلی خوشم آمد و انصافاً آموزنده بود. وقتی جایزه اش را گرفت و رفت پشت تریبون، برخلاف اغلب هنرمندان که صرفاً تلاش خودشان را عامل موفقیت دانسته و حتی گله مند و طلبکار می‌شوند که چرا تا حالا از آنها تجلیل نشده و جایزه نگرفته اند، گفت من همیشه در همه نقش‌هایی که بازی کرده ام تمام توان خودم را گذاشتم. در این فیلم (موسی کلیم الله) هم مثل همیشه سنگ تمام گذاشته و با همه استعداد و توانایی ام بازی کردم. اگر این بار نقش من درخشید و شایسته دریافت جایزه شد علتش ویژگی خود نقش و شخصیت قصه و هنری بود که در نوشتار و ساختار فیلم وجود داشت.... بعد از حضار خواست به افتخار همه عوامل به خصوص ابراهیم حاتمی‌کیا دست بزنند.

تواضع این هنرمند پیشکسوت، زیبا بود.

بازدید : 29
چهارشنبه 23 بهمن 1403 زمان : 11:31
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشک آتش

یک چند روزی جای شما خالی، خانوادگی رفته بودیم سفر راهیان نور، البته به طور مستقل و بدون کاروان. این از آرزوهای من بود که یکبار هم خانواده خودم را به سفر خوزستان ببرم. خوزستان را آدم حداقل باید یکماهی بماند که بتواند خوب همه جایش را بازدید کند. علاوه بر یادمان‌های شهدا که دیدنشان عمرا در یک سفر چند روزه بگنجد، نقاط تاریخی و طبیعی بسیار زیبایی هم در این استان ثروتمند قرار دارد.‌‌ان‌شاءالله طی روزهای آتی نکاتی را درباره این سفر خدمت دوستان وبلاگی عرض خواهم کرد.

یک بُعد از خاطره این سفر، احترامی‌بود که مردم برای ما به عنوان میهمان قائل بودند. در فروشگاهها و بازارها و ... اگر کاری داشتیم وقتی می‌دیدند مسافریم چه آنکه ظاهری وجیه و متدین داشت چه آن که ظاهری متفاوت با شرع داشت و کشف حجاب کرده بود، گرم می‌گرفت و گاه به بیان حرفهای و پرسشهای شخصی اش می‌پرداخت. من خودم هم البته علاقه دارم با مردم وارد گفتگو شوم. یک برخورد برای من عجیب و مبهم بود آنهم در رستورانی بین راهی در خرم آباد نزدیک پایانه باری. ما معمولا به رستورانهای بین راهی نمی‌رویم بابت کیفیت پایین و قیمت بالایی که دارند. این بار بابت کسالت پسرم مجبور شدیم در این رستوران توقف کنیم. خانمی‌تقریبا میانسال با قامت کشیده و لباس گشاد اما کم حجاب پشت صندوق نشسته بود. نگاههایش به تک تک ما خاص بود. به خانمم گفتم چقدر شبیه سمپاتها و پیرچریکهای مجاهدین است. از قضا چند باری اطراف ما پرسه زد و وراندازمان کرد. سه نفر مشتری در رستوران بودند که رفتند و خلوت شد. زن رفت ضبط را روشن کرد. صدایش ملایم بود. از داریوش تا چند خواننده محلی گذاشت بعضا با موسیقی‌های حماسی که البته همه مضامین آن سیاسی بود مثلا چرا در مملکت آزادی نیست و همه چیز ویران شده، چرا جواب یک سوال باید اعدام باشد و... به روی خودم نیاوردم که بچه‌ها هم حساس نشوند اما با توجه به ماجرایی که یک مأمور انتظامی‌در خرمشهر از مسمومیت عمدی در رستوران بین راهی جنوب شرق تعریف کرده بود کمی‌نگران شدم. این اتفاق را در روز 22بهمن به فال بد گرفتم. به هر حال تا آخرش که برویم هم با لبخند با زن متصدی صحبت کردم. دو مرد دیگر هم آمدند که جزو متصدیان رستوران بودند و ما و ماشین مان را تا دور شویم ورانداز می‌کردند. به شوخی به خانم گفتم ماشین ما اگر پراید 86 ضربه خورده خاک آلود نبود فکر کنم می‌بستنمان به رگبار. او هم خندید و گفت موسیقی خاص را فقط ویژه ما گذاشتند وگرنه قبلش هم که مشتری داشتند ضبظ خاموش بود. شاید بنده خدا فک و فامیل اعدامی‌داشت و حالا که مرا با ریش نسبتا بلند دیده بود خواست عقده‌‌‌ای از دلش باز کند. به هر حال خدا به جماعتی رحم کرد که من طلبه‌‌‌ای ساده هستم نه مسئول امنیتی و الا قطعا یک پرونده برای صاحبان این رستوران مشکوک باز می‌کردم.

تعداد صفحات : 4

آمار سایت
  • کل مطالب : 41
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 116
  • بازدید کننده امروز : 115
  • باردید دیروز : 109
  • بازدید کننده دیروز : 95
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 967
  • بازدید ماه : 800
  • بازدید سال : 13570
  • بازدید کلی : 97742
  • کدهای اختصاصی