بازارهای سرپوشیده و ادارات فعال هستند. هر کس برود و بیاید. ملت در حال تردد هستند و کسی هم چیزی نمیگوید
اما
مسجد و هیات و راهیان نور را تعطیل کنید، خطر کرونا وجود دارد!
بازارهای سرپوشیده و ادارات فعال هستند. هر کس برود و بیاید. ملت در حال تردد هستند و کسی هم چیزی نمیگوید
اما
مسجد و هیات و راهیان نور را تعطیل کنید، خطر کرونا وجود دارد!
از الان گفته باشم
رییسی به قوه قضاییه رسید، حقش بود، نوش جانش
قالیباف به قوه مقننه رسید، حقش بود یا نبود، نوش جانش
اگر مجریه را حق لاریجانی میدانید روی من و امثال من حساب باز نکنید؛
بترسانید که اگر به علی خان رأی ندهید محسنهاشمییا یکی مثل او میآید شما را میخورد هیچ فایدهای ندارد. همان محسنهاشمیبهتر از علی لاریجانی است؛ آدم لااقل میداند با کی طرف است.
خانم طاهری تنها بانوی کاندیدای انتخابات مجلس شورای اسلامیدر حوزه انتخابیه دارالمومنین بود. بانویی با سابقه درخشان اجرایی و انقلابی و مدافع حقوق زنان مسلمان در اقصی نقاط ایران و جهان، قطب شمال، صحن سازمان ملل و ...
پویش انقلابی جمعی از بانوان بابلی برای حمایت از این زن نمونه مسلمان، دستکم دو دستاورد ارزنده را در پی داشت.
یک- داغ تر شدن تنور انتخابات و تقویت شور سیاسی و استحکام مبانی نظام با ترویج شعور سیاسی و اشاعه گفتمان انقلاب اسلامی، بکی از دستاوردهای مهم خیزش بانوان انقلابی بابل بود. نتیجه این رویکرد، حماسه لذت بخش حضور مردم در حمایت از اصل نظام مقدس جمهوری اسلامیاست که حلاوت آن را در دوم اسفند چشیدیم.
دو- دستاورد دیگر این پویش اما معرفی یکی از مفاخر این دیار به مردم بود. بعد از مرحومه مکرمه قنبری، بانوی شاخصی در بابل مطرح نگردید و اگر روال به همین صورت پیش میرفت بعید نبود نسل بعدی ما امثال مصی و سحر و لعیا را زن نمونه شهر بشناسد! در این خصوص معرفی مادران گرانقدر و همسران صبور شهدا و جانبازان نیز از دیگر رسالتهای بر زمین مانده نسل ما به منظور هویت بخشی و تقویت روحیه خودباوری به شمار میآید.
استمرار این رویکرد اجتماعی و سیاسی میتواند در آیندهای نزدیک، موج تربیتی موثری را از ناحیه بانوان انقلابی در سطح شهرستان رقم زده و پیشتازی زن مسلمان در عرصه علمداری آرمانهای انقلاب اسلامیرا نوید دهد.
تحکیم خانواده به عنوان مبدأ شکل گیری جامعه سالم و تمدن اسلامی، یک شعار صرف انتخاباتی نبود و تداوم فعالیت در این راستا ضرورتی انکارناپذیر است که تحقق آن جز از دست زنان مومن و وارسته مقدور نخواهد بود.
یاران حقیقی انقلاب، مردان و زنان مستضعف و محرومیهستند که بی هیچ چشم داشتی در مقابل گلوله دژخیمان پهلوی ایستادند، جنگ را با گوشت و پوست و استخوانشان پیش بردند، جگرگوشههایشان را فدای دین خدا نمودند، زیر بار گرانی و ناگواری اوضاع معیشت پای نظام و شهدا ایستادند، سهمیاز سفره انقلاب نخواستند و هنوز هم جبهه مقاومت در برابر امپریالیسم و وادادگان غرب را با حضور محکم خود استوار نگاه داشته اند.
زندگی نامه شهدا را که بخوانیم فرق بچههای پاپتی انقلاب را با جماعت شکم سیر سهام خواه بیشتر خواهیم شناخت.
پابرهنگان نهضت جهانی خمینی، یاوران صدیق انقلاب اسلامیو فداییان مخلص مرام خامنهای هستند که در بحبوحه شدائد و طوفان توطئهها، هل من ناصر امام عاشوراییان تاریخ را بی لبیک نگذاشته اند.
فارغ از نتیجه آرا، حضور غیرتمندانه مردم دیار مومنان در پای صندوقهای رأی، پیروزی مقتدرانه جبهه حزب الله در برابر سیاهی لشکر کاخ سفید و بردگان فکری شان بود که شکرانه آن بر همگان واجب است.
جبهه انقلاب منحصر در افرادی خاص با فیش حقوقی مشخص نیست و گستره آن پهنای دل آزادی خواهان سراسر عالم را در بر میگیرد. هر کس که سرسپرده آمریکا و اذنباش نیست در جبهه انقلاب قرار دارد.
پیروزی دکتر علی کریمیفیروزجایی و سردار مهدی سعادتی به فضل خدا باید فصلی نو برای پیشرفت این دیار و انعکاس آرمانهای انقلاب اسلامیدر امور جاری کشور و جهان اسلام باشد.
این دو عزیز که از نیروهای مجرّب عرصههای مدیریتی کشور هستند نیک میدانند که بایسته ترین شرط مشروعیت در مناصب مرتبط با نظام دینی، رعایت اصل عدالت و تقواست که اجتناب از منفعت طلبی، باند بازی، رفتارهای احساسی و ... مصادیقی از آن به شمار میآید. مراقبت از تأثّر و انفعال در مقابل زیاده خواهان و بی توجهی به وسوسههای اغواگرانه بدخواهان به منظور اختلاف افکنی بین دو نماینده منتخب، از دیگر ضرورتهای قابل توجه در روزهای پس از پیروزی است.
حرف آخر:
" إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا"
بیش از یک ماه است شیوع بیماری کرونا روی زبانها پیچیده و هشدارهای پیاپی پیرامون آن منتشر میشود و تا به حال دور و بر دو هزار نفر را در سراسر جهان به کام مرگ کشانده است. برای ما که فقط در جریان سفرهای نوروزی حدود هفت هزار نفر تلفات جادهای میدهیم، کرونا در حد یک نوع سوسول بازی است!
مرد و درد
متن زیر سیری است واقعی بر اساس زندگی طلبه شهید ابوالقاسم بزاز از شاگردان برجسته و ممتاز حضرت آایت الله مشکینی که برای سن جوان و نوجوان تهیه و تدوین شده است. سیدحمید مشتاقی نیا 6/7/83
3
روی خاک نشست. زانوهایش را بغل زد و به چشمان او خیره شد. دوست داشت بپرد و او را آغوش بگیرد و مثل آن روزها آن قدر فشارش دهد تا صدای استخوانهایش را بشنود. میخواست ببوسدش؛ اما میترسید. میترسید این بار دیگر تحویلش نگیرد. نگران بود که نکند دیگر حتی نیم نگاهی هم به او نیندازد. مرد، مشتی خاک را در دستش فشرد. خاک از لای انگشتانش بیرون زد. مشتش را بالا برد و بازش کرد. با فوتی محکم خاکها را در هوا پاشید. فوتش هم داغ بود، مثل صورتش که گُر گرفته بود. خودش این را به خوبی حس میکرد. مرد، رویش را برگرداند تا شاید او متوجه خیسی چشمانش نشود. پیش از این بارها او را بغل زده بود، سر بر روی شانههایش میگذاشت و میگریست؛ اما حالا دوست نداشت او حتی اشکهایش را هم ببیند. عمامه اش را در آورد و روی خاک گذاشت. موهایش به پوست سر چسیبده بود. آنها را با دست نوازشی کرد و چشم به آسمان دوخت. دوست داشتن آسمان را هم از او یاد گرفته بود. هم آبی زلالش و هم تیرگی ابرهایش را دوست میداشت. همه چیز را از او یاد گرفته بود. حتی طلبه شدنش را. در ایلام بود که با او آشنا شد. ساواک ایلام را که میخواستند بگیرند، او را دیده بود که پیشاپیش بقیه حرکت میکرد و زودتر از همه وارد ساختمان شد. همان وقت بود که مجذوبش شد. بعدها که فهمید او به کردستان رفته، راه افتاد و خودش را به او رساند. سنندج آن موقع دست کوملهها بود. آنها به کسی رحم نمیکردند. اگر پاسداری را میدیدند، حمله میکردند. یک بار رانندهای که برای پاسدارها غذا میآورد را گرفتند و یک چشم و یک دست و یک پایش را جدا کردند. خیلیها اسم سنندج را که میشنیدند مو برتنشان سیخ میشد؛ اما شنید که او خودش داوطلب شده و با هفت هشت تا از بچههای مازندران آمده به سنندج. مرد این را میدانست. میدانست که او از آن طلبههای پردل و جرات است. شنیده بود او از هواپیما که پیاده شد وصیت نامه اش را هم داد به دوستانش. میدانست که دیگر بازگشتی در کار نیست. به او گفتند« تو متاهل هستی، نباید در کردستان بمانی.» اما او ذوق و شوقش از مجردها هم بیشتر بود. آن قدر اصرار کرد تا با ماندنش موافقت کردند. قبل از اعزام، اسم پنجاه شصت نفر از فقرا را داد دست دوستانش. حتی آن پیرمرد کاروانسرای مستعد را هم فراموش نکرده بود.
سفارشهای لازم را کرد. خانواده را به خدا سپرد و رفت کردستان. به دوستانش نماز میت یاد میداد و میگفت: «هر کی شهید شد براش بخونیم.» اما خودش میدانست که آنجا فقط منتظر او هستند.
مرد خودش را روی خاک جا به جا کرد. نفسی از سینه بیرون داد. یادش آمد شب آخر را که به او گفته بود: « تو واسه چی اینجا اومدی؟ حیف نیست؟» او، که از این نصیختها خسته شده بود این بار با ناراحتی نگاهی کرد و زیر لب خواند: «لقاء الله عند الملیک المقتدر.» مرد چند بار این جمله را در دهانش مزمزه کرد. تنش لرزید. آخرش هم ته دلش شنید که انگار یکی میگفت: انا لله و انا الیه راجعون.
مرد اشک چشمانش را با آستین پاک کرد. به درختی تکیه داد و باز به فکر فرو رفت. دوست نداشت خاطراتش را به همین راحتی فراموش کند. او با این خاطرات زندگی میکرد. همین خاطرات او را از غرب تا شمال کشانده بود. یادش آمد آن موقع بچههای قدیمیتر خیلی از او تعریف میکردند. میگفتند او با آقای ناطق در کمیتهی استقبال از امام بود. بعد هم شد جزو محافظین مخصوص امام. اما با آن سوابقی که داشت هیچ مسئولیتی را قبول نکرد. آمد و شد عضو ساده سپاه بابل. فکر میکرد این طوری بهتر میتواند به انقلاب خدمت کند. هم مسئول فرهنگی بود و هم گزینش. میگفتند خیلی سختگیر است. دوست داشت فقط بچههای مخلص انقلاب بتوانند لباس سپاه را تن کنند.
خودش مثل بقیه، نگهبانی میداد. لباسهای سبز سپاه را میپوشید. عمامه را سر میگذاشت و اسلحه را محکم به دست میگرفت و قدم میزد. این طور مواقع، خیلی جدی بود. تمام اصول انظباطی را رعایت میکرد. هر چند قدم که بر میداشت، بر میگشت و پشت سرش را میپایید.
یک شب در سنندج از خاطرات همراهی اش با امام تعریف میکرد. شبهایی که به عنوان محافظ، پشت بام خانه امام قدم میزد و زیر چشمی، امام را تماشا میکرد. پیرمرد را میدید که به راحتی و با آرامش، وسط حیاط، روی تخت میخوابد. نیمههای شب بلند میشود و نماز میخواند. او اینها را که تعریف میکرد، گریه اش میگرفت. میگفت: «امام فرشته است. ما نگران جان امام بودیم؛ اما خودش بیخیال میخوابید. انگار نه انگار که این همه دشمن داره.»
چند بار رفته بود نزدیک امام. میخواست دست ایشان را ببوسد؛ اما ابهت نگاه امام باعث شد که دست و پایش را گم کند و اصلا یادش برود که برای چه جلو رفته است.
او به خاطر شکستگی قفسهی سینه اش دیگر نتوانسته بود به محافظت از امام ادامه دهد و این موضوع، از تلخ ترین خاطرات زندگی او بود.
پایش را که به سنندج گذاشت، روحیهی بچهها را هم عوض کرد. با همه شوخی میکرد. میگفت و میخندید. به موقعش هم، همه را جمع میکرد و با کمیل و ندبه و توسل، اشکشان را در میآورد. روزها لباس کردی میپوشید و میرفت داخل دکهای که مقابل سپاه سنندج کاشته بودند. آن جا مینشست و با مردم صبحت میکرد. از اسلام و انقلاب میگفت و سوالهای آنان را جواب میداد. حقیقت آمریکا و اسراییل را افشا میکرد. خیلی وقت میگذاشت و با ضد انقلابها سر و کله میزد. خیلی از جوانهای کُرد از رفتار او خوششان میآمد. میگفتند: « کوملهها شما را خون خوار میدونن؛ اما شما به راحتی با ما صحبت میکنین و میخندین.»
ضد انقلاب این چیزها را میدانست. جاسوسها این اخبار را به کوملهها میرساندند.
او مردم سنندج را خیلی دوست داشت. میگفت: « کُردها آدمهای پاکی هستن... دشمن روی ذهن اینها کار کرده.» روزش را این طور میگذراند. شبها، همه که میخوابیدند، او تازه بر میخاست و خلوت میکرد. میرفت گوشهای و نماز میخواند. بعد، طوری که نگاهش به آسمان بیفتد، قرآن کوچکش را از جیب پیراهن در میآورد و زمزمهای شیرین، سر میداد. میگفت: «این قرآن، خیلی شبها تو بیابانها تنها همراه من بوده است.» قرآن را میبوسید و بر سرش میگذاشت. طوری مناجات میکرد که انگار، روزهای آخرش را میگذراند. اصلا آمده بود برای آن که دیگر بر نگردد. در شهر، احساس غربت داشت؛ اما در خط مقدم پیش رزمندههای سپاه و کردهای وفادار انقلاب، احساس خوبی داشت. آرزویش این بود که همه چیزش را برای اسلام بدهد. یک بار قرار بود با یک جیپ ارتشی به اطراف شهر بروند. چون احتمال داشت ضد انقلاب به آنها حمله کند، لازم بود یک نفر آماده فداکاری باشد و برای اینکه بقیه سالم بمانند، زود خودش را روی او بیندازد. سر این موضوع، دعوایشان شد. همه داوطلب بودند. آخرش کار به قرعه کشید. اسم او بیرون آمد. نیشخندی زد. بقیه از این که باز هم پیروزی او را میدیدند، حسودی شان میشد! وقتی برگشتند، به سرشان زد کاغذها را باز کنند. روی همه شان اسم او نوشته شده بود!
اوایل انقلاب، دو طرز فکر در طلبهها وجود داشت. عدهای میگفتند که باید بچسبیم به درس و بحث. عدهای هم معتقد بودند که با شرایطی که نظام دارد باید با چنگ و دندان از انقلاب دفاع کرد. او از دستهی دوم بود . آن موقع، حتی بعضی از انقلابیها هم میگفتند:« آخوندها ترسو هستند.» اما وقتی او را میدیدند که بی پروا، پا به سنندج گذاشت، حرف شان را پس گرفتند. میدانستند هرکس به کردستان برود، دیگر معلوم نیست که سالم برگردد.
رفتارش برای همه جالب بود. با تمام مشغلهای که داشت، ریز ترین مسائل اطرافش را زیر نظر داشت. هرچه میخواست بخرد، جنس ایرانی اش را انتخاب میکرد. به دوستانش هم سفارش میکرد که «باید از اقتصاد کشورمان حمایت کنیم.» در منزل هم این گونه بود. به خانواده اش خیلی توجه میکرد. با بچهها کشتی میگرفت تا روحیه شان به خاطر دوری او خراب نشود. در اوج گرفتاریهایش روی تربیت بچهها حساسیت نشان میداد. به همسرش سپرده بود که نگذارد بچهها برای بازی، خانه همسایههایی بروند که زیاد به مسائل دینی پایبند نیستند.
*****
باد که وزید، چند تا از برگها، چرخی زدند و روی پاهای مرد افتادند. مرد، برگی را برداشت و جلوی صورتش برد. بوی پاییز میداد. احساس کرد سردش شده. عبایش را دورش پیچید. یاد آن زمستان یخ زده سنندج افتاد. چند سالی از آن حادثه تلخ میگذشت. اما مرد همه چیز را خوب به یاد میآورد.
آن روز صبح، روی تختش نشسته بود و همان طور که ریشهای کم پشتش را شانه میکرد، به آینده خود میاندیشید. دوست رو حانی اش به او گفته بود که برای آینده اش باید برنامه داشته باشد. راست میگفت. شاید از این مهلکه، جان سالم به در ببرد، آن موقع چه؟
جوان بود و با استعداد، از آن بچههای پرکار ایلام بود. برای انقلاب زحمت کشیده بود. حالا هم به خاطر دوست روحانی اش به سنندج آمده بود. دوستی که برایش الگویی از یک جوان متدین و انقلابی بود. حالا همین دوستش از او خواسته بود تا برای آینده زندگی اش تصمیمیبگیرد. ته دلش میخواست اگر زنده ماند، همراه او به مازندران برود. فکر میکرد کنار او بهتر میتواند دینش را بشناسد.
از جایش بلند شد. خواست برود آینه را از جیب اورکتش در بیاورد که صدایی مهیب او را سر جایش میخکوب کرد. شیشههای ساختمان به شدت میلرزید. صدا برایش آشنا بود. فهمید که به مقر، حمله شده. ته دلش شور میزد. اسلحه را برداشت و به طرف پنجره رفت. از آن بالا کلی از نیروهای ضدانقلاب را دید که از چند طرف، در حالی که دستهایشان را به نشانه خوشحالی تکان میدادند، به سرعت میدوند و از اطراف سپاه دور میشوند. جوان معطل نکرد. اسلحه را از ضامن خارج کرد. سریع دوید و خودش را به محوطه رساند. دکه تبلیغات را دید که منهدم شده بود. گوشه و کنار، خون و تکههای استخوان، پخش شده بود. بچههای دیگر هم خودشان را رساندند و زود بر اوضاع، مسلط شدند. گویا چند نفر مجروح و یکی دو تا هم شهید شده بودند.
یکی از بچهها آمبولانس را روشن کرد تا مجروحان و شهدا را سریع به عقب برساند.
جوان در همان حال که مراقب اوضاع بود، از یکی پرسید که « چه خبر شده؟» آن پاسدار سرش را تکان داد و با حالتی پریشان که نشان میداد حادثه را با چشمان خودش دیده، توضیح داد که ضد انقلابها دست یکی از کودکان کُرد، جعبهای شیرینی داده بودند تا به بهانه جشن بدهد دست پاسدارها. آن بچه هم از همه جا بی خبر جعبه را آورد جلو. یکی از پاسدارها خواست آن را باز کند که حاج قاسم دوید تا مانعش شود. اما دیگر دیر شده بود. چاشنی بمب عمل کرد... .
جوان، یک لحظه ماتش برد. ناباورانه فریاد زد« کدام حاج قاسم؟!»
مرد پاسدار، سرش را پایین انداخت. جوان دو دستی به سرش زد. سرش گیج میرفت. همان طور دور خودش میچرخید و زار میزد. در گوشه ای از خیابان، چشمش به دو پای خون آلود افتاد که کنار جوی آب، دراز شده بود.
افتان و خیزان، خودش را به آنجا رساند. عمامهای سرخ رنگ را دید که قِل خورده بود داخل جوی آب . زانو زد. دستش میلرزید. بدنش سست شده بود. آرام چفیه را از صورت او کنار زد. چشمانش را بست و خودش را روی جنازه انداخت. نمیخواست آن چه را که دیده باور کند. سینه اش را میبوسید و میخواند: لقاء الله عند الملیک المقتدر.
نفسش بند آمده بود. بادی سرد، زمستان را به رخ او میکشید. خیالش راحت شد. دید بالاخره او هم خوابید. همان جا دراز کشید. دوست داشت همان لحظه، خوابش ببرد. برای همیشه. مرد آهی کشید و اشکهایش را با آستین پاک کرد. لباسش را با دست به آرامیتکاند.
مردمیکه از کنارش رد میشدند، زیر چشمینگاهش میکردند و در گوش هم چیزهایی میگفتند. مرد بی اعنتا به همه آنها، عمامه اش را برداشت و رفت خودش را به سنگ قبر چسباند. سنگ را بویید و بوسید. بعد هم رفت جلوتر. نشست و قاب عکس را با دست نوازش کرد. زل زد به چشمهای آبی او. عمامه را با احترام گذاشت روی سنگ قبر.
اولش میترسید؛ اما تردید را کنار گذاشت. آهسته گفت: « منم قاسم... با معرفت! تحویلم بگیر.» لبخندی زد. چشمانش را بست. دلش میخواست قاسم با همان دستهای سفیدش عمامه را بر سر او بگذارد. با همان دستهای نورانی، دستهایی که تاج خورشید را نوازش میکرد... .
معتقدم تولید شایعه استعفای رییس جمهور در این روزها اقدامیعامدانه در راستای تقابل با درخواست افکار عمومیبرای تغییر در انتخاب سخنران راهپیمایی 22 بهمن بود.
در چند روز اخیر فضای مجازی شاهد تکرار یک درخواست فراگیر برای انتخاب سردار قاآنی به جای حسن روحانی بعنوان سخنران اجتماع عظیم مردم پایتخت بود. مردم معتقد بودند در چهلمین روز شهادت سردار سلیمانی کسی باید سخنران مراسم باشد که راه آن شهید را باور داشته باشد. به نظر میرسد به موازات انتشار این درخواست عمومی، حرکتی رسانهای برای دفع آن با ایجاد شایعه استعفای رییس جمهور شکل گرفت تا تصمیم گیران دخیل در انتخاب سخنران این روز مهم با ترس از تقویت این شایعه در سطح جامعه و تأثیر آن بر وضعیت کشور، حسن روحانی را سخنران قطعی روز 22 بهمن بدانند.
گفتنی است بی بی فارسی این تیتر دوپهلو را به نقل از رییس جمهور در مراسم امروز در صفحه نخست سایت خود قرار داد: شاه فاسد اگر به انتخابات سالم تن میداد انقلاب نمیشد!
مرد و درد
متن زیر سیری است واقعی بر اساس زندگی طلبه شهید ابوالقاسم بزاز از شاگردان برجسته و ممتاز حضرت آایت الله مشکینی که برای سن جوان و نوجوان تهیه و تدوین شده است. سیدحمید مشتاقی نیا 6/7/83
2
از در دیوار شهر فریاد بر میخاست. همهمهای در کوچهها و خیابانها، شنیده میشد. قم آبستن فاجعهای خونین بود. چهارراه بیمارستان (شهدا)، مقابل کلانتری مملو از جمعیت بود. جمعیتی خشمگین که در عصر هجدهم دیماه هزار و سیصد و پنجاه و شش، خود را برای صبح خون بار فردا آماده میکردند. با دخالت پلیس و همدستی ساواک، جمعیت به تلاطم در آمد.
سرهنگ جوادی، بلندگو را دست گرفت و دستور داد مردم پراکنده شوند. عدهای به این سوی و آن سوی میدویدند تا در صورت درگیری، بتوانند از خودشان محافظت کنند. سرهنگ، بادی به غبغب انداخت. او مغرورانه به تماشا ایستاده بود. گاهی با دست و گاه با فریاد، مردم را به عقب میراند. از این که میدید برخی با سر و صدای او صحنه را ترک میکنند بیشتر کیف میکرد. درلابه لای جمعیت، چشمش به جوانی خوش سیما افتاد که سر جایش ایستاده بود و همچنان شعار میداد. چند بار داد و بیداد کرد تا شاید جوان بترسد؛ اما تاثیری نداشت. او به روی خودش هم نمیآورد. سرهنگ، خشمگین شد. کلتش را درآورد و به سمت او نشانه گرفت. فکر میکرد با این کار میتواند او را فراری دهد. چشم غرّهای رفت. لبش را گزید: « برو پسر تا نزدم بدبختت نکردم...» جوان با خشم به او نگاهی انداخت. دستش را مشت کرد و به طرفش راه افتاد. سرهنگ، یکه خورد. رفتار جوان برایش غیر منتظره بود. انگشتش را روی ماشه، چسباند و با حیرت به او چشم دوخت. جوان در یک قدمیاو قرار گرفت. سینه اش را به لوله چسباند و با صلابت فریاد زد: « بزن نامرد! بزن منو بکش. وقتی به مراجع ما توهین میکنن، همون بهتر که کشته بشیم.»
سرهنگ بک قدم به عقب رفت. دستانش احساس سستی میکرد. شاید صلابت او بود که تردید را در دل سرهنگ حاکم کرد. شاید اگر میدانست این طلبه جوان که با پیراهن سفید و یقه شیخی و نعلین زرد، رو به رویش ایستاده همان کسی است که مدتها دنبالش بودند، تصمیم دیگری میگرفت. اگر میدانست این همان قاسم معروف است که صبح همین روز با لهجه شمالی فریاد میکشید و طلبهها را تحریک میکرد و به خیابان میکشاند، به این راحتی اسلحه را کنار نمیگذاشت.
عصر هفده دی که روزنامه اطلاعات با مقالهای توهین آمیز نسبت به امام(ره) در سطح کشور توزیع شد، هیچ کس گمان نمیکرد که تا دو روز دیگر، خشم مردم، دستگاه حکومت را این طور بلرزاند.
صبح هجده دی، کلاسهای درس، تعطیل بود. طلبهها وقتی برای کسب خبر، به مدرسه خان ( آیت الله بروجردی) – که بعد از تعطیلی فیضیه محل تبادل تازه ترین اخبار بود- رفتند، طلبهای سفید رو را دیدند که با تمام قدرت داد میزد: « چرا نشستید؟ مگه نمیدونید به رهبرتون توهین کردن؟...» کمیبعد، خودش با بیست نفر دیگر از طلبهها به میدان آستانه رفت و شعار داد. قاسم برای تحریک بقیه، پایش را به زمین میکوبید و از عمق جان فریاد میکشید. درگیری که شروع شد، مردم هم به آنها ملحق شدند. بعد هم به خانه مراجع رفتند. اما نوزده دی، جمعیت طور دیگری بود. رییس ساواک ترسیده بود، دستور داد مردم را به گلوله ببندند.
قاسم، شجاع تر از آن بود که با این قیل و قالها از میدان به در رود. او دیگر آبدیده شده بود. او یک انقلابی بود. بارها در شدیدترین درگیریها حضور داشت. یک بار وقتی ساواک و کماندوهای مذدور، به تجمع متعرضین در حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) حمله کردند؛ قاسم با دیدن مظلومیت زائرین، خونش به جوش آمد. افسری را دید که گوشهای ایستاده. دوید و با یک حرکت سریع، او را به زمین انداخت. مامورین دنبالش دویدند؛ اما او لا به لای جمعیت رفت و ناپدید شد. کمی بعد دوباره به مقابل حرم رفت. فرجی را دید که بی سیم به دست، نیروهایش را فرماندهی میکند. مردم قم او را به خوبی میشناختند. فرجی از خون آشام ترین روسای ساواک بود که در شکنجه و قتل بسیاری از مبارزان دست داشت. قاسم خیلی عادی خود را به او رساند و ناگهان در یک فرصت مناسب با لگد به زیر شکم او زد.
فریاد فرجی به آسمان رفت. مردمیکه زیر باتوم مامورین به شدت کتک میخوردند با دیدن این صحنه، با صدای بلند، الله اکبر گفتند و جوان را تشویق کردند. مامورین خشمگین شدند و دنبالش دویدند. یکی از آنها، باتوم را محکم بر سرش کوبید. قاسم بی هوش روی زمین افتاد. مردم به دادش رسیدند و از چنگال ساواک نجاتش دادند. به هوش که آمد، میخندید دیگر به این چیزها عادت کرده بود. چندبار در بابل و قم از دست مامورین کتک خورده بود و هر بار نیز مردم نجاتش داده بودند. یک بار، موقع فرار، بالای دیوار رفته بود که تیری به پایش اصابت کرد. یک بار هم در خیابان چهارمردان قم، مامورین دندههای سینه اش را خورد کردند، ولی نتوانستند دستگیرش کنند. قاسم از این موضوع تا آخر عمر رنج میبرد. میدانست که این درد، یک روز، کار دستش میدهد. برای سلامتی اش تلاش میکرد تا بهتر بتواند به انقلاب خدمت کند. بدنش را ورزیده کرده بود. رفته بود چند کشور خارجی و انواع آموزشهای چریکی را گذرانده بود. افغانستان، پاکستان، عربستان، سوریه، اردن. مدتی را در نجف پیش امام بود. تمام عشقش شده بود خمینی. اورا که شناخت، شوقش برای مبارزه بیشتر شد. همان ابتدای ورود به قم، خود را به طلبههای عرب نزدیک کرد. مثل آنها عربی حرف میزد. مثل آنها غذا میخورد و لباس میپوشید.
در اولین فرصت به واسطه همانها از کشور خارج شد و خود را از راه اردن به عراق رساند. آن موقع، رابطهی ایران و عراق دچار تنش شده بود. در نجف که بود در منزل امام، ساکن شد. او برای انقلاب به هر کاری دست میزد. در جنبشها و آشوبهای بسیاری از شهرها، نقش کلیدی داشت. در زمان تحصن دانشگاه تهران که آیت الله بهشتی و برخی بزرگان دیگر در آن شرکت داشتند، قاسم مسئولیت حفاظت از دانشگاه را بر عهده داشت . او از آن طلبههایی بود که به خاطر انقلاب، نعلینش را به کتانی تبدیل کرده بود. رفقایش بعدها این خبرها را میشنیدند. با این حال، هربار که صحبت از کارهایش میشد، با ایماء و اشاره از کنار آن میگذشت. دوست داشت گمنام بماند. بعضی دوستانش بارها اقرار میکردند که نمیتوانند همپای او باشند. گاهی خسته میشدند. خیلی از انقلابیها هم بودند که او را نمیشناختند. حتی به او بدبین بودند. او این چیزها را میدانست؛ اما به روی خودش نمیآورد.
به حوزه که رفت، بیشتر اعضای خانواده او را طرد کردند. آن موقع، حوزوی شدن برای خانوادهها عار بود. او با مادرش صمیمیتر بود. مشکلات مالی اش شدید بود؛ اما کتابهایش را میفروخت و به فقرا کمک میکرد. به خاطر فعالیتهایش از طرف ساواک تحت تعقیب قرار داشت. خشکه مقدسها هم به خاطر مقابله فکری قاسم با آنها، او را کمونیست میدانستند؛ حتی برای کشتنش تا مشهد رفته بودند که قاسم مجبور شد به افغانستان فرار کند. یکی از همین مشکلات کافی بود تا هر کسی را از ادامه مبارزه منصرف کند. قاسم در یکی از روستاهای نزدیک افغانستان، شهید اندرزگو را ملاقات کرد. این دیدار و آشنایی با شخصیت ایشان خیلی رویش تاثیر گذاشت. او از راه بیابان خودش را به افغانستان رساند، با هزار زحمت و مکافات. مدتی هم در پاکستان بود. موقع بازگشت، گذرنامه نداشت. سوار قطار که شد، روی صندلی نشست و شروع کرد به خواندن قرآن. مامور بازرسی که آمد، قیافه او را ور انداز کرد. قاسم اعتنایی نکرد. بغل دستی اش گفت: « اومعلم قرآن است.» پاکستانیها به معلمان قرآن خیلی احترام میگذاشتند. مامور، تعظیمیکرد و رفت. قاسم هرگاه که این خاطرات را مرور میکرد، صورتش گل میانداخت و لبخندی روی لبهایش مینشست. پیش از قم مدتی در مشهد طلبه بود. آن جا هم جلساتی را راه انداخت. قبل از آن در بهشهر از شاگردان ممتاز حاج آقا ایازی (سرپرست حوزه علمیه در رستم کلای بهشهر، متوفای 1381 ه . ش) بود.
اوایل طلبگی، تا توانست بنیهی معنوی اش را قوی کرد. دوستان همرازش میدیدند که او چطور به تحصیل و عبادت اهمیت میدهد. آن جا به درجاتی رسیده بود که شاید خیلی از بزرگان اهل سلوک به این زودی به آن نرسیده بودند. چشم باطنش باز شده بود. اینهارا به کسی نمیگفت؛ اما یک بار از دهانش پرید که داخل ماشین حتی موتور و میل لنگ آن را به راحتی میبیند. یک بار احساس کرد سماوری کنارش افتاده. از جایش پرید. ترسیده بود. دوستانش به او دلداری دادند. با خانه تماس گرفت. سماوری روی پای مادرش افتاده بود. خانواده اش وقتی میدیدند که او با این که در منزل نیست، خیلی از مسائل خانواده را میداند تعجب میکردند. حال خوشی داشت. نمازهایش دیدنی بود. تا آخر عمر، سر نماز گردنش را کج میکرد. این طوری راحت تر با خدا حرف میزد. گاه در قنوت و گاه در سجده اشکهایش به پهنای صورت روان بود. با نان و ماست میساخت و اسیر شکم نبود.
تقیّد شدید او به احکام شرع و رعایت نکات مستحبی و پرهیز از مکروهات، بسیاری از دوستان انقلابی را شگفت زده میکرد. آن موقع معروف بود که افراد موجّه، یا بسیار مقدس اند که معمولا این افراد به مبارزه اعتقاد زیادی نداشتند و یا اهل مبارزه اند که اغلب آنان خیلی پای بند به مسائل شرع نبودند.
این تقسیم بندی، چندان درست نبود. دوستانش به شوخی میگفتند که او، هم مقدس است هم مبارز. این موضوع برای خیلیها جا نیفتاده بود.
وقتی احساس کرد خشکه مقدسهای شهر، تبدیل به یک جریان انحرافی شده اند؛ با آنها مقابله کرد. طاقت نداشت ببیند عدهای با ظاهر مذهبی، منکر ولایت تکوینی ائمه باشند. آنها هم طاقت نیاوردند و شایعه کردند که قاسم، کمونیست شده. به او میگفتند چشم آبی کافر! قاسم به این حرفها بی اعتنا بود. او تمام آرمانهایش را در تفکر امام میدید. برای همین خودش را وقف انقلاب کرد. برای جوانها جلسه راه انداخته بود. از خارج، اسلحه و کتابهای حضرت امام را آورده بود. برای عدهای آموزش مواد منفجره گذاشت. دستگاه فتوکپی در منزل داشت و بیانیههای امام را تکثیر میکرد. آن موقع کتاب حکومت اسلامیامام را- که ساواک برای یک جلد آن هم دردسر ایجاد میکرد- بسته بسته میآورد و توزیع میکرد. جسارت فوق العاده او باعث میشد تا دوستانش ارادت بیشتری به او پیدا کنند. وقتی شنید حاج آقا یزدانی( از پیش کسوتان مبارزه بر ضد طاغوت و از روحانیون خستگی ناپذیر شهرستان بابل) 100 جلد کتاب حکومت اسلامیدرخواست کرده، بدون معطلی تهیه کرد و برایشان فرستاد. این کار از دست کس دیگری ساخته نبود. ساواک دیگر او را شناسایی کرده بود. خیلی از مواقع، جای ثابتی نداشت.
برای خودش هیچ گاه غصه نمیخورد؛ اما وقتی میدید برخی روحانیون با انقلاب همراهی نمیکنند، برای مظلومیت امام اشک میریخت. بعد از راهپیمایی روز عاشورا در تهران که کمر شاه را شکست، امام پیام داده بود که «با شعار مرگ بر شاه، شاه دیوانه را دیوانه تر کنید.» قرار شد در بابل نیز راهپیمایی بزرگی راه بیندازند. به قاسم گفتند: « بعضی از بزرگای شهر با مرگ بر شاه مخالفن. میگن نباید آرامشو بر هم زد.» قاسم دلش شکست. اشک در چشمانش حلقه بست. نمیتوانست تحمل کند کسی روی حرف امام حرف بزند. گفت:«حالا که این طوره ما کار خودمونو میکنیم.» رفت و بلندگو آورد. میگفت: «اگه کشته بشم هم باید دستور امامو عملی کنم.»
در مبارزه با کسی رودربایستی نداشت. این کارهایش خیلیها را با او دشمن کرده بود؛ اما او اگر به تصمیمیمیرسید فارغ از همه تعلقات دست و پا گیر، انجامش میداد.
قرار شد برای چهلم شهدای نوزده دی، مجلسی در مسجد قهاریه برگزار شود، آن هم بی سر و صدا. فقط نیروهای انقلابی از این جریان خبر داشتند. نیم ساعت قبل از شروع مجلس، ساواک آمد و همه را بیرون کرد. قاسم کمیدیر به مجلس رسید. از حال و هوای مسجد موضوع را فهمید. به روی خودش نیاورد. بی توجه به اطرافش قرآن را برداشت و چهار زانو نشست. فریاد زد: «فاتحة مع الصلوات!» بعد شروع کرد به خواندن قرآن. مامورین دست و پایش راگرفتند و پرتش کردند وسط خیابان.
قاسم فقط میخندید. خوشحال بود از این که توانسته به تکلیفش عمل کند.
جدیتش در مبارزه، هیچ گاه لطافتهای روحی او را تحت الشعاع قرار نداد. خون گرم و مجلس آرا بود. صدایش را برای کسی بلند نمیکرد. خاکی بود با همه میگفت و میخندی.د کسی فکر نمیکرد که او هم ممکن است در زندگی مشکلی داشته باشد. شوخیهایش را همه دوست داشتند. دوست و دشمن، سعهی صدر او را تحسین میکردند.
به مادر سپرده بود دخترها و پسرهای دانشجو را موقع فرار از دست مامورین، به خانه اش پناه دهد. میدانست خیلی از آنها فریب خورده اند. با شاه میجنگیدند؛ اما از روی ایدههای غلط جماعت توده ای. مینشست با تک تک شان صحبت میکرد. چنان گرم میگرفت که آنها احساس میکردند او هم یکی از خودشان است. با همان حرفهای صمیمی، خیلی از جوانهای تودهای را منقلب میکرد. با آنها جلسات هفتگی راه می انداخت. بعضی از دخترهای بزک کردهی دانشجو به مادرش میگفتند: «تا الان این مدل آخوند ندیده بودیم. فکر میکردیم وقتی ناخنهای لاک زده و چهرههای آرایش کردهی ما رو ببینه و از عقایدمون مطلع بشه، ما رو تکفیر میکنه؛ اما او حتی اخم هم نکرد.» بعضیهایشان هم از مادر قاسم میخواستند که دل پسرش را به سمت آنها جذب کند! خیلی از همانها الان محجبه هستند. شاید هم گاهی برای قاسم فاتحه میخوانند.
یک شب از مسجد که میآمد، حاج آقا معتمدی، از مسجدیهای قدیمی، او را کنار کشید و خوش و بشی کرد. بعد هم رفت سر اصل مطلب. گفت: « تو دیگه وقت آستین بالا زدنت شده...»
قاسم خجالت کشید. لپهایش گل انداخت. پایین را نگاه کرد. احساس میکرد صورتش داغ شده. حاج آقا گفت: « اگه مایل هستی بیا داماد من بشو.» قاسم خجالت را کنار گذاشت. گفت: «آقای معتمدی! مگه دخترتون ایرادی داره؟!... من که تو هفت آسمون یه ستاره هم ندارم. نه خودم پولی دارم و نه خانواده ام با من جور هستند.» حاجی تبسمیکرد و گفت: « پسر خیالت راحت باشه، ما از تو چیزی نمیخوایم.» او به همین راحتی زن برد. هربار که با هیجان، این جریان را تعریف میکرد، پشت سرش هم میخواند: « من کان مع الله کان الله معه ». روز عروسی به اصرار شیخ جواد محامدی برای همیشه، عمامه را به سرش گذاشت. لباس هیچ وقت نتوانست محدودش کند. قاسم با همان کفشهای کتانی تا آخر، سرباز انقلاب ماند.
یک اتاق در قم اجاره کرد. اتاقی که فقط به اندازهی خوردن و خوابیدن دو نفر جا داشت. با این حال میرفت پیش رفقایش عذر خواهی میکرد. دلش پیش آنها بود. میگفت: « شما غذای ناجور حجره را میخورید و من از غذاهای خوب منزل استفاده میکنم.» هر وقت برایش مقدور بود از خانه برای دوستانش غذا میبرد. همین کارهایش، باعث میشد در دل همه جا باز کند. میرفت به علمای تبعیدی سرکشی میکرد. خودش پیش از این بارها طعم غربت را چشیده بود، آیت الله مشکینی را مثل یک پدر میدانست. او را دوست داشت و رابطهای قلبی بینشان برقرار بود. در کلاسهای درس آیت الله مشکینی که استاد فقه و تفسیر و اخلاق بود، سر تا پا گوش میشد.
شخصیت مستقل و محکمیداشت و همین ویژگی باعث میشد عدهای دوستش داشته باشند و عدهای هم از او متنفر باشند؛ اما او به همان اندازه که دشمن داشت، دوست هم داشت. اگر بعضی از بچههای محل از پشت سر برایش گوجه میانداختند، خیلیها هم نازش را میخریدند.
ازدواج که کرد عوض نشد. عبادتش ترک نشد. نوافل را تا آخر عمر میخواند. باز هم در نماز گردنش کج میشد. مبارزه اش را هم ادامه داد. همسرش را خیلی دوست داشت. همه جا از او تعریف میکرد. هر جا میرفت اول دلش برای او تنگ میشد، اما راهی را انتخاب کرده بود که باید تا وجب آخرش را گز میکرد. همسرش این را میدانست. با شهریه نا چیز طلبگی میساخت. او قاسم را تا آخر همراهی کرد. یاسر و سمیه را بغل میزد و تنهایی شان را با لالاییهایش پر میکرد. قاسم میگفت: « با این همسری که من دارم خیالم از بابت همه چیز راحت است.» زن میدانست شریک زندگی مردی شده است که با مرگ، یک خانه فاصله دارد. او تمام عشقش را برای قربانی آورده بود. او «بله» اش را به تمام رنجهای زندگی با یک طلبه انقلابی گفته بود.
بالاخره دکتر علی کریمیفیروزجایی هم به رغم اعمال فشار از ما بهتران، توسط شورای نگهبان تأیید شد و با حضور او شوری وصف ناپذیر در فضای رقابتی انتخابات مجلس شهرستان بابل پدید آمد.
این اتفاق خوب و امید بخش را به طبقات محروم و پابرهنگان و حاشیه نشینان و مستضعفان و ولی نعمتان حقیقی انقلاب تبریک عرض میکنم.
رقیب اصلی علی کریمیدر انتخابات پیش رو، هیچ یک از نامزدهای موجود نیستند. رقیب اصلی او قبیله هزار فامیل، اختاپوس چنبره زده بر کانونهای قدرت و ثروت، مثلث زر و زور و تزویر، پدرخواندههای منفعت طلب و تمامیت خواه، اژدهای هفت سر رانت و بی عدالتی و ... است.
علی کریمیفیروزجایی برخاسته از متن بی آلایش جامعه است و صدای حنجره پرسوز لایههای ضعیف اجتماع همواره با گوش جان او عجین بوده است. این یادگار خاندان ایثار و شهادت که اکنون برای عرض ارادت و شکرانه توفیق حضور، به پا پوس سلطان سریر ارتضا شتافته باید همواره بر عهد قلبی خویش با صاحبان اصلی انقلاب خمینی استوار مانده و به یاد داشته باشد که وکیل مردم بودن، شهامت و اخلاص و از خودگذشتی فراوانی را طلب میکند. اگر قرار است فریاد محرومان و صدای حق طلب فراموش شدگان جامعه باشد باز هم باید پذیرای تیرهای زهرآلود بدخواهان و قیّم مآبان خودنظام پندار قرار گرفته و در این راه سخت و جان سوز جز به لبیک ندای امام حق و نغمه شیرین فزت و رب الکعبه دلخوش نباشد که آخرین منزل طریقت ایمان و عدالت، وصال سرخ با معبود است؛ انشاءالله.
تعداد صفحات : 4